تبليغاتX

JavaScript Codes دغدغه هاي يك ذهن پاك
دغدغه هاي يك ذهن پاك
ادبي اجتماعي فرهنگي
شنبه دوم آبان 1388
...  

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند:

-مارا از چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کورکهن ناله می کنند:

-ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید؟

ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم.

تک تک ستارگان همه با چشم های تر

دامان باد به تضرع گرفته اند

کای باد !ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم!

من باد نیستم

اما همیشه تشنه فریاد بوده ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه بیداد بوده ام

نقشی درون آینه سرد نیستم

زیرا آنچه هستم بیدرد نیستم

اینان به ناله آتش درد نهفته را

خاموش می کنند و فراموش می کنند

اما من آن ستاره دورم که آب ها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند.

                         نادر نادرپور

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
...  

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید البرزلب فروبست
حتا دل دماوند آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رودخشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد

سرخ وسپید وسبزست این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 

شاعر؟

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
...  

تاريخ نوجواني ام كو؟؟!

زماني مي خواستم از كلمه هيجان بيافرينم همان زمان كه رفته بودم خورشيد را با دست بگيرم همان زمان كه باران سخن مي گفت طبيعت مرا مي خواند حيوانات با چشم هايشان سخن مي گفتن بوي مادر ناب بود و سخن پدر كوه پشت من .زماني كه من نيروي برتر دنيا بودم دنياي ادبيات برتر از هري پاتر ها مرا به خود مي خواند ومن قادر بودم دست به هر چيز بزنم ودگرگونش كنم حافظ دنياي من مردي بود كه شاعرانه مي گفت

غلام آن كلماتم كه آتش انگيزد     نه آب سرد زند در سخن بر آتش تيز

حافظ من مي خواست تا فلك را سقف بشكافد تا طرحي نو در اندازد!و به قول محمد علي جمالزاده كسي اين حرف را مي زند كه دهاني به اندازه فلك داشته باشد

اما........

اما حالا من و حافظ هم عقيده ايم كه( شرابي مي خواهم كه مرد افكن بود زورش تا دمي بياسايم ز دنيا و شر وشورش)حافظ بسيار از زمانه؛ فلك ومكر آسمان گفت اما اين من بودم كه  پنداشتم درمركز آسمانم مي پنداشتم در دور فلك دوار ابدي ام چه كسي بود تا براي شور جواني من معنا كند (فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل گر بگذري ديگر نتوان به هم رسيدن)كسي هست كه الان اين را معنا كند؟

مي خواهم دمي بياسايم با غم فاني بودن تنهايمان بگذاريد در ديواره تاريخ عوض نشدني جز آه مظلوم و چهره ظالم هيچ نمي بينم يا بايد ظالم جهانگشا و خونخوار باشي يا فجيعانه بميري غير از اين دو اسمي مي بيني؟ كو آن بهشت رويايي؟چه كسي است تا ثابت كند تاريخ عوض مي شود؟تاريخ فقط تكرار مي شود در اين دور تسلسل ما هم مي رويم بي آنكه نوه مان بداند كه ما كه هستيم چه رسد به ياد دنيا!

دردي اندوهبار است تكرار ؛عادت ؛فراموشي.........

اكنون تنها نشسته ام وبا كليك كليك چند دكمه مي خواهم از آخرين ثانيه هاي تاريخ تو انتقام بگيرم چه كسي است كه ياري ام كند؟چه كسي است كه با من نه به قله قاف كه به نقطه اي از تنهاييم بيايد به نقطه اي از هنر؛ ادبيات؛ فرهنگ ؛هندسه ....تا چراغي خاموش ناپذير روشن كنيم از فنا ناپذيري آتش جاويدان زرتشت يا هر شبيخون و نقشه اي عليه فلك خونخوار

آه كه چه قدر توانايي ام آه خستگي مي كشد اين منم؟كو آن دختر شيطاني كه بلنداي هيچ درختي از دسترس كودكانه اش دور نبود ؟كو آن همهمه كلاس هاي مدرسه آن كارنامه درخشان آن ديوار نويسي هاي شورشيان usgها(همان يونايتد استيت آف قائم شهر)

آنقدر خاطه دارم كه مي توانم يكصد سال تنهايي را با عنوان يك هزار سال زندگي باز نويسي كنم ابايي هم از جايزه نوبل ادبي ندارم ان را هم برده محسوب مي كنم اصلا مگر در اين دور دوار اهميتي هم دارد؟ اين منم شاهكار آفرينش كه هيچ كس را به جزيره دست نيافتني اش نمي پذيرد اين منم آن كوچك مغرور كه از حرف خدا هم مي رنجد اين منم سرچشمه تخيلي جادويي كه حتي خدايش را هم مي آفريند نه از بايد و نبايد هاي عرف محكوم، كه خدايش مادر مهربان و زن زيبايي از درون تابلوي مينياتور با نگاهي مهربان دلسوز شرمگين و حتي كمي مغرور است  و انقدر سخاوتمندم كه خدايم را به همه دنيا معرفي كنم و به همه محكومين به همه دختركان زنان مادران كودكان و حتي مردان ترسيده كه از سر ترس داد ميزنند هم هديه بدهم خداي من با همه ابهتش از اوج ملكوتش اگر و اگر تو بخواهي به همه جا مي آيد خداي من خداي مائده هاي زميني آندره ژيد نيست كه فقط در دره هاي با شكوه جنگل ها دريا ها وتكه هايي از بهشت روي زمين باشد خداي من اگر بنده اش بخواهد حتي به حضيض ترين و پست ترين نقب هاي شكنجه هم مي رود چه آنكه اگر اين گونه نباشد بايد به خلقيات خدا گونه شك كرد .

اما چه فايده؟ باز هم اين ما ييم محكوم به جبر و فرامو شي

پرنده آبي را بار ها دوره مي كنم ديگر چه كساني با من آن را دوره خواهند كرد و خواهند گفت شاهكار است؟ چه كساني حافظ خواهند خواندو زير لب تحسينش خواهند كرد؟آن زمان ما در كجاي اين زمين خاك را چون مادري در آغوش خواهيم كشيد؟؟آيا عكسي از ما در دست آنانكه مي آيند خواهد بود؟همان طور كه ما به عكس زنان ناصرالدين شاه با آن ابرو هاي پيوسته وگاهي با آن روبند هاي سفيد مي خنديم خنده اي از سر تمسخر كه تاريخ در دوره اي نو چگونه برگي كهنه مي آفريند آن ها هم به ما مي خندند كه چگونه در هزاره سوم قرون وسطايي نوين را تجربه مي كنيم؟

و من تمام اندوهم اینست که در هزلره سوم قرون وسطایی نوین را تجربه می کنیم!

كيست آنكه براي من پاسخي قانع كننده بيافريند مني كه از سخن خدا هم مي رنجم.

زمانه فراموشمان مي كند ما چگونه عبورش را از ياد ببريم؟

24/2/88پنج شنبه

 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
...  

                    باران نخواهد آمد!

 

سال هاست كه به دنبال 2كتاب" پنجمين فصل تمام سال ها " و "باران نخواهد آمد" از آقاي هادي وحيدي مي گردم اما كمترين نشاني نمي يابم زماني شعر باران نخواهد آمد ايشان را در هفته نامه 40چراغ خواندم با همان يكبار خواندن حفظ شدم شعري تاثير گذار و موزون و آهنگيني بود.

زماني كه اشعار هادي وحيدي و هادي پاكزاد واشعار چاپ نشده داود دهنوي را مي خوانم به نسل سوم كه نه آنكه قهرمانانش مرده باشند بلكه از ابتدا قهرمان و پيري برايشان در كار نبوده اميدوار مي شوم اميد وارم نسل ما هم نادرنادرپورها؛فروغ و فريدون فرخ زاد هايشان را داشته باشند

ممنون مي شوم كه در يافتن كتب اين بزرگواران اگر نشاني داريد يا ري ام كنيد تنها مي دانم كه كتب هادي وحیدی در سال80 و81از طريق نشر فائزون منتشر شده و حتي يك دانه هم در انبار موجود نيست اين هم شعر  معروفی از کتاب باران نخواهد آمد

 زخم خونی

این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد

دریا مپیچ بر خود طوفان نخواهد آمد

ای زخم های مانده در انتظار مرهم

جز زخم زخم خونی بر جان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه بر گشت

جایی که سفره خالی ست ایمان نخواهد آمد

سهراب خفته در خون رستم فتاده از پای

این بار آن تهمتن از خوان نخواهد آمد

جای کمان آرش رنگین کمان نشسته است

دیگر کمان کشی در میدان نخواهد آمد

بیهوده با چراغت ای شیخ گرد شهری

زود است زود امروز انسان نخواهداهد آمد

(هادي وحيدي)                                                          

                                                                   

                                                                     

                                                                 روفيا نوسينده نسلي خاموش

                                                                      دوشنبه 21/2/۸۸

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
اگه مخالفي اعلام كن ...  

 

اگه مخالفي اعلام كن

 مدام مي گوييم چرا اوضاع عوض نمي شود؟! چرا فضاي سنگين اطرافمان كمي سبك تر نمي  شود ؟!چرا از فشارها كاسته نمي شود؟؟!

اما از تو مي پرسم اوضاع را چه كسي جز من و تو مي تواند عوض كند؟؟نه از مسائل 30يا30 حرف نمي زنم دارم راجع به فضاي اجتماعي جامعه صحبت مي كنم.

بيا به زمان فروغ فرخزاد برويم زماني كه اشعار زيبايش را مي خوانيم و از زندگي اش و مشكلاتي كه داشته صحبت مي كنيم به راحتي زبان به اعتراض مي گشاييم از اقوام جامعه وحتي همسرش گله مي كنيم  كه چرا تاب اشعارش را نداشته و به او افتخار نمي كردن  از شمايي كه با سر اين سطور را تا ئيد مي كني مي پرسم بعد از ان همه سال در عصر حاضر تو مي تواني همسري داشته باشي كه اسير و عصيان را بنويسد و به او افتخار كني؟ تاب حرفهاي اطرافت را داري؟؟!!!!!

همه براحتي از عقل و منطق حرف مي زنيم اما در پايان به احساسات راي مي دهيم اما فكر كردي چرا؟تا كي؟

 همه معتقديم تذكراتي كه به ظاهر افراد داده مي شود نادرست و تا اندازه اي زياده روي است اما كمتر مردي تحمل مي كند كه همسرش در يك مهماني خصوصي با ظاهري آراسته حضور يابد اگر اين سطور را بخواند يا نتواند به سوال هاي همسرش مبني بر اينكه اين يك جمع خصوصي است و..... پاسخ دهد و در صورتي كه كمي هم ادعاي روشنفكري اش شود  مي گويد(بله حق با توست من ترا مي شناسم به تو اعتماد دارم ....اما يا به ان ها اعتماد ندارم و يا اين جا ايران است فضاي جامعه اينطور است ....) حالا من از تو مي پرسم فضاي را چه كسي جز من و تو مي سازند؟

زماني قرار بود كيليپ قبل از عروسي يكي از دوستان ساخته شود فلم برداران مرد بودند همسر دوستم با داشتن تحصيلات عالي و مدارج بسيار درخشان علمي مي گفت تو مي خواهي تو كيليپ بدون روسري و با لبس مهماني باشي؟تعجب كردم چرا تصور مي كرد كيليپي كه قرار است خاطر ه اي براي يك عمر باشد بايد با لباس رسمي و مانتو شلوار باشد؟ چرا تصور مي كرد ؛ آن 4 يا 5 ساعت و ان مرد غريبه مهم است نه آن هزينه و خاطره يك عمر زندگي؟؟!همسر دوستم مرد حسود و بي منطقي نيست اما مثل اكثر مرد ها ديد خوبي به هم جنسانش و آن مردهاي غريبه نداشت به او گفتم اگر فردي ديد بدي به زن ها داشته باشد از پشت چادر و مانتو هم همان ديد را دارد حالا بيا تصور كنيم كيليپ شما را در سطح شهر پخش كنند يا فيلم عروسي تان را يا فيلم جشن تولد يا جشن فارغ ا لتحصيلي يا ...واقعا چقدر مهم است؟هر كسي هم كه نگاه كند مي بيند كه اين يك مهماني شخصي است نه چيز ديگر...

يا مثلا تذكر اماكن و نيروي انتظامي به ارايشگاه ها و مزون عروس ها!چرا عكس چشم هاي انجلينا جولي روي تابلوي ارايشگاه است؟يا چرا برجستگي هاي بدن مانكن از پشت لباس عروس مشخص است؟ اگر حق با آنها باشد بدبخت مردم و مرداني كه با ديدن يك عكس يا مانكن تحريك شوند.....

چرا مجالس عروسي مختلط است؟مختلط را معني كنيد پدر برادر عمو دايي... يعني صاحب مجلس و بقيه افزادي كه آنجا هستن نمي فهمن كه چطور بايد لباس بپوشن يا ... يا فكر مسائل حاشيه اي ان نيستن كه ارگان خاصي بايد جلوي ان ها را بگيرد از همه مهمتر اين توهين به شعور اين ملت با شعور نيست كه هميشه با حضور خود پاي صندوق هاي راي و راه پيمايي ها ثابت كرده كه ايدئولو‍‍ژي خاص خود را انتخاب كرده؟؟.. مگر نه اين است كه بهشت را به بها مي دهند نه بهانه؟هيچ وقت نفهميدم چرا يك نفر بايد عذاب بكشد و خودش را بپوشاند تا فرد ديگري گمراه نشود و به بهشت برود؟!به چه بهايي ؟ به بهاي رعايت كردن من به ديگري پاداش مي دهند؟ايا اين منطقي است؟بهشت خريدني است؟دزدي نكردن يك دزد زنداني را به پاي صداقت او مي گذارند و به او پاداش هم مي دهند؟ تازه احساس خوش بختي هم مي كنند؟

به ياد شعري از ايرج ميرزا افتادم

بر سر در كاروانسرايي تصوير زني به گچ كشيدن

 ارباب عمايم اين خبر را از مخبر صادقي شنيدن

گفتن  كه  واشريعتا خلق روي زن بي نقاب ديدن

اسيمه سر از درون مسجد تا سر در ان سرا دويدن

ايمان وامان به سرعت برق مي رفت كه مومنين رسيدن

اين اب اورد ان يكي خاك يك پيچه ز گل بر او بريدن

ناموس به باد رفته اي را با يك دو سه مشت گل خريدن

چون شرع نبي از ان خطر رست رفتند و به خانه ارميدن

غفلت شده بود ؛ خلق وحشي چون شير درنده مي جهيدند

بي پيچه زن گشاده رو را پاچين عفاف مي دريدند

لب هاي قشنگ و خوشكلش را مانند نبات مي مكيدند

في الجمله تمام مردم شهر در بحر گناه مي تپيدند

درهاي بهشت بسته مي شد مردم همه مي جهنميدند

مي گشت قيامت اشكارا يكباره به صور مي دميدند

طير از وكرات بر وحش از جحر انجم از سپهر مي رميدند

اين است كه پيش خالق وخلق طلاب علوم رو سپيدند

با اين علما هنوز مردم از رونق ملك نا اميدند؟؟

مثلا همين 360خودمان!فردي كه با همين ظاهر در شهر ظاهر مي شود چه دليلي دارد كه نتواند عكسي از خودش روي نوشته اش بگذارد تا مردم بدانند با چه كسي طرفند؟

گاهي فكر مي كنم پدران ما مادران ما را چطو انتخاب كردن؟زماني كه حتي فرم مدارس دانشگاه ها و حتي سپاهي دانش لباس هاي كوتاه يا به قولي ميني ژوپ بود؟؟....

هميشه مي گويم كاش ادم ها روي هم غيرت احمقانه نه بلكه غيرت عاطفي داشتن . يعني تصور مي كردن اين فرد چه زن چه مرد چه بچه چه دختر يا پسرشان در يك گوي ظريف شيشه اي است كه نبايد كوچكترين چيزي به او صدمه روحي و جسمي بزند يك حمايت كاملا عاطفي!

هيچ وقت نتوانستم به ادم ها به چشم جنسيت نگاه كنم براي من در روابط اجتماعي يا حتي عاطفي همه انسان ها فارغ از چارچوب جنسيت مهمند همه انسانن فارغ از زن يا مرد بودنشان!

اما چرا ما هميشه مي خواهيم روابط را تعريف كنيم؟برايش اسم خاصي بگذاريم و برچسب خاصي روي ان بگذاريم؟مثلا فلاني با فلاني همكاره دوست همسره يا ... اما چرا؟چرا نمي توانيم با همه تعامل اجتماعي داشته باشيم بي آنكه دنبال نتيجه اي از ان باشيم؟چرا نمي توانيم انسان ها را همان گونه كه هستن بپذيريم؟زماني كه سرد سبز را ديدم فهميدم اين مشكل گويا از ادم تا خاتم همراه ماست.ان زمان فروغ فرخ زاد با ابراهيم گلستان همكار و هم فكر بود دو نفري كه بواسطه شاعر و نويسنده بودن به همفكري احتياج داشتن تا از او ايده بگيرند با آنكه با هم مشكلي نداشتن و حتي خانواده ها يشان با اين مسئله كنار امده بودن اما براي مردم (كه خود ما باشيم)اين مسئله جا نمي افتاد ما مي خواهيم هر فردي را تنها در صورتي همراه و همفكر و حتي همكار با كسي ببينيم كه همسر او باشد چرا؟ ما نمي خواهيم قبول كنيم شخصي با شخصي تنها تبادل ايده داشته باشد بدون آنكه همسر او باشد اما چرا؟تا كي مي خواهيم روي روابط پاك ديگران اسم بگذاريم؟چرا توانايي پذيرفتن مسائل ساده و پيش پا افتاده را حتي حالا كه دنيا به شدت در حال تغيير است نداريم؟

قبول كنيم پنيري كه ما مي خوريم گنديده است و پنير ما را مدتهاست كه جا به جا كرده اند (اشاره به كتاب چه كسي پنير مرا جا به جا كرد؟)

البته تا اندازه اي حق با شماست در دوره اي كه حتي زن و شوهر يا خواهر و برادر در وطن خودشان كه مثل خانه شان است در خيابان و پارك شهرشان مي خواهند قدم بزنن بايد شناسنامه همراهشان باشد در جامعه اي كه دانشجويان بايد براي يك اردوي تفريحي بايد از اماكن نامه بگيرن حتي براي اجاره يك تالار عروسي براي زوج جواني كه به بلوغ فكري رسيده اند و بزرگان فاميل و ريش سفيدان را دعوت كرده اند..جامعه اي كه مدام زن و مرد جدا مي كند جامعه اي كه مي خواهد با زنانه مردانه كردن اماكن اتوبوس مترو و ... مدام ثابت كند شما با هم فرق داريد شما ها ظرفيت كنار هم بودن را نداريد شما ها نمي فهميد ...حق داريد اما نه صبر كن بي ظرفيتي يك عده را واقعا قبول داريم درسته؟اما فقط اين نيست حالا تو پاسخ بده چند بار فيلم و عكس خصوصي ديگران رو بلوتوث كردي چند بار تو چت دنبال دوستي خاصي بودي چند بار بي اجازه وارد خلوت ديگري شدي؟ چند بار تا فهميدي طرفت دوستي داره يا نامزد داره ديليتش كردي با اينكه واقعا هم صحبت خوبي بود چند نفر فقط به خاطر چت كردن همسرشون از او جدا شدن؟(1نمونه خودم ديدم) وقتي عاقلانه فكر مي كنم مي بينم اگر شخصي تو تاكسي تو مسير تو چت تو مغازه پشت تلفن به هر عنواني با كسي مثل خواهر وبرادر يا حتي دوست صميمي حرف بزنه به هيچ عنوان به همسرش خيانت نكرده چون اون فرد جاي همسرش رو تو قلبش نگرفته!حتي اگر كسي عاشق كسي بوده اما بنا به عللي با شخص ديگري ازدواج كرده اما همسرش جاي عشق اش را در قلبش نگرفته باشد او به عشق اش خيانت نكرده ادم ها قلب وسيعي دارند كه مي توانند همه دنيا را دوست داشته باشند بي آنكه جاي عشقشون را بگيرد يك مادر عاشق همسرش است به گونه اي ديگر عاشق فرزندش است بي آنكه به هيچ كدام از ان ها خيانت كند تازه مي تواند عاشق بچه هاي مهد كودكي باشد كه بچه اش را به آنجا مي برد ايا به  فرزندش خيانت كرده؟؟

انسان ها دنياي وسيعي با چند برچسب احمقانه به ان محدوديت نبخشيم

در ضمن من سو استفاده ادم هاي رند و مريض را انكار نمي كنم اما ما انقدر قوه تشخيص داريم كه آنها را از دنيايمان پاك كنيم غريزه انسان اشتباه نمي كند

وقتي به گير دادن ها به لباس و مانكن و مانتو سر يه وجب بالا و پايين بودن اون در عصر كوانتوم نگاه مي كنم از شدت ناراحتي خنده ام مي گيرد

در اخبار استاني اعداد و ارقام نجومي را به راحتي مطرح مي كنند  به طوريكه انگار دارن راجع به يه مشت گوسفند حرف مي زنند به اين تعداد زن تذكر داديم و اين تعداد را به مراكز نيروي انتظامي برديم و از آنها تعهد گرفتيم و... در قران امده ابروي مومن مثل خون اوست. پيامبر اكرم خود به زن و كودك احترام مي گذاشت وبه مردان تذكر ميداد كه اين كار را آنجام دهند.حرمت مقدس است زماني كه انرا شكستيم و پاي فردي را به خاطر يه وجب بالا يا پايين بودن مانتو  نداشتن جوراب يا كوتاه بودن روسري به اماكن باز كرديم و نا جوانمردانه براي او پرونده اي باز كرديم كه براي زنان خياباني(كه ان هم بحث مفصلي دارد)باز مي كنن باز كرديم چطور انتظار داريم فردا پايش به مراكز فساد باز نشود و سنگ روي سنگ بند شود؟

به جاي فرهنگ سازي فرهنگ شكني مي كنيم و در عجبيم كه چرا وضع ما اين گونه است؟

هميشه فكر مي كنم بدبخت ملتي كه مردانش بخواهند با يك جوراب نپوشيدن يا ديدن موي يك زن تحريك شوند قبول كنيم داريم اجحاف مي كنيم و توهين اين ها فرزندان مردان رشيدي هستن كه به خاطر نجات ميهنشان در جنگ شركت داشتن مادر را جلوي پسر جوانش مي زنن و انتظار دارن پسر با بي غيرتي اين صحنه فجيع را كه خودم شاهدش بودم ببيند موي يك زن 50ساله چه كسي را از راه به در مي برد؟اگر كارتان درست است چرا اين قدر مردم شاكي اند ؟چرا پاسخ نمي دهيد؟اگر درست است و مردم حرف درست را مي پذيرند چرا با چوب و چماق و لگد و مو كشيدن آنها را ارشاد مي كنيد؟

بچه كه بوديم تو كتاب هاي ديني مثال جالبي را برايمان مطرح مي كردن مي گفتن پيامبر به كفار گفتن اگر مي توانيد مثالي مثل آنچه من مي گويم بياوريد كفار چون پاسخي نداشتن با شمشير و شبانه به پيامبر حمله كردن كه حضرت علي جاي ايشون در بستر خوابيدن

اصلا قصد مقايسه ندارم اين مثال جالب از كودكي در ذهنم نقش بسته مدام فكر مي كنم اگر كسي به كسي حمله مي كند به خاطر انست كه نمي تواند پاسخ اورا بدهد و او را توجيه كند حالا هم اگر كسي مي تواند پاسخ مرا بدهد و قانع ام كند منتظر جملاتش هستم حتي سردار رادان!

                                                                             روفيا نويسنده خاموش

                                                                             يكشنبه     17/1/88

 

                                                                

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
...  

                                                    نسل سوخته

   

 

ما مرده ایم مرده در خون تپیده ایم

ما کودکان زود به پیری رسیده ایم

ما سایه های کهنه و پوسیده شبیم

نا پختگان کوره آشوب و آتشیم

قربانیان حادثه های ندیده ایم

                                نادرنادرپور

(این مقاله به سفارش دوستی نوشته ودر سال 85 در مجله ای منعکس شد و به سفارش تنی چند از دوستان با کمی تغییر انرا دوباره منعکس کردم البته قرار شد به بقیه ابعاد بعدا بپردازم.)

می خواهم از نسل سوم بنویسم نسلی حتی با کمی سن خود بار سنگین عناوینی چون نسل سوخته  نسل سرگردان نسل شیشه ای  ونسل از یاد رفته و...را بر دوش می کشند.آیا تا به حال از خودتان پرسیده اید چرا به فرزندانتان که حداقل 27 سال دارند چنين  لقب هایی داده اند؟چه کسی جز شما آنها را فراموش کرد؟چه کسی جز شما انها را نادیده گرفت و از یاد برد؟

هیچ از خودتان پرسیده اید که چرا بچه های این نسل تا به این حد حساس و زودرنج اند؟چرا تحمل کوچکترین حرفی را ندارند و گوششان آنقدر از نصیحت پر است که کوچکترین نصیحتی را بر نمی تابند؟چرا آمار طلاق بین آنها این قدر بالاست؟ دوره قدیم را ما که به یاد نداریم شما و نسل اولی ها مدام از آن یاد می کنید در آن دوره که زوج های جوان هم با پدر و مادر همسرانشان

زندگی می کردند و با آن همه مشکلات که ما حتی به چشم هم ندیدیم آمار طلاق تا به این حد نبود انگار دامنه تحمل افراد بسیار بیشتر از حالا بود اما چرا؟شما از مشکلاتی مثل کمبود یا نبود آب و برق و گاز و...می گویید( از اقبال بلندی که داشتیم این مشکلات را الان آنهم در این دوره ماهم داریم) اما نمی گویید در آن دوره همه این مشکل را داشتند همه یکدست و در یک طبقه

بودند حداقل دل شادی داشتند وراحت با مسائل کنار می آمدند اما ما ... می گویم یک عمر شما از مشکلاتی گفتید که ما آنرامشکل نمی دانستیم اما گوش دادیم و مودبانه حق را به شما دادیم اما حالا ما از مشکلاتی می گوییم که فقط خودمان داشتیم و کسی جز ما آنرا تحمل نکرد این دفعه شما گوش کنید اما نه از سر ادب که فقط منصفانه بگویید که حق را به که می دهید      

 

                                                                                   

                                                                                                            نسل سوم  

 

بگذارید از ابتدا شروع کنیم البته به ما حق می دهید حالا که یکبار می خواهیم حرف بزنیم کامل و جامع سخن بگوییم وشما هم برای یکبار به همه حرفهای ما گوش بدهید البته نمی شود گفت همه حرفها چه آنکه نه مجالی هست نه حوصله ای اما ...

کودک بودیم اما به جای بازی های کودکانه باید انقلاب و پیامدهای آن را درک می کردیم خانواده ها درگیر انقلاب بودند پدر و مادرها دنبال این بودند که ثابت کنند برچسب هیچ حزبی روی آنها نیست تا بتوانند به کار اداری شان بپردازند.برخورد های سلیقه ای با آن ها که خود انقلاب کرده بودند ان هارا گیج و اشفته کرده بود .همه چیز در حاله ای از ابهام قرار داشت.

از طرفی کمبود همه چیز احساس می شد کمبود نفت مواد غذایی لباس و... والبته صف. صف های طویل.به قول بچه ها ما بچه های دوره کوپن و کالابرگیم واسه حرف هامون یه بازار آزاد می خوایم.  .صف شیر خشک صف نفت صف... برای مردمی که داشتن تحریم کشورهایی را تحمل می کردند که نمی خواستن استقلال آنها را ببینند اما در کنار شما ما هم بودیم هیچ به خاطر دارید؟

همه چیز در حال تغییر بود و مردم در حال تطبیق با شرایط جدید بودند.نه آهنگی بود نه لباس رنگ روشنی!... تاثیر جامعه بر خانواده ها استرس و هیجان هایی بود که محیط سرد خانواده را متشنج تر می کرد.

هر روز به ما چیز جدیدی می آموختید می گفتید دروغ نگو دروغگو دشمن خداست ولی فردا می گفتید اگه کسی ازت پرسید ویدئو دارید بگو نه! این شخص می توانست عمو فلانی باشد که هفته قبل خانه ما بوده یا مدیر مدرسه یا همان معلمی که خیلی دوستش داشتیم عجب روزگار مبهمی! همه ما با دروغ بزرگ شدیم اما دروغگوی خوبی نشدیم .ما هیچ وقت نتوانستیم ان گذشته را انکار کنیم یا وضوح آنرا از یاد ببریم.

بعد از انقلاب جنگ آغاز شد خیلی از عزیزان رفتن تا از آرمان های خود دفاع کنند هر روز خانواده ها منتظر بودن تا خبری از عزیزانشان به دست بیاورند .یک روز دایی می رفت و فردا عمو وپس فردا این کوچه های شهرمان بود که پیکر آن عزیز را بر دوش خود حمل می کرد ونامش را بر کوچه های بن بست این شهر کوچک نقش می کرد.

 

کمی که بزرگتر شدیم به مدرسه قدم گذاشتیم محیط سوت و کور با مدیرانی که عقیده داشتن همه دانش اموزان گناهکار زاده شده اند مگر آنکه خلافش ثابت شود.هیچوقت نتوانستیم علت برخورد عجیب آنها را بفهمیم ترس بود یا نفرت؟اصلا چرا؟ طوری کیف بچه های ساکت و خواب آلود را می گشتن که انگار به جای این کودکان یه عده تروریست وارد مدرسه شده اند.

هیچ وقت به بار فکری ایی که برای این بچه ها باقی می ماند فکر نمی کردن.فکر نکردن که دارند با دست خودشان بذر بی اعتمادی را بین خودشان وآن کودکان می پاشند.سال ها به ما آموختن فرم مدرسه لباس تیره است (حتی جوراب ها را نگاه می کردن!)تا آنکه معایب لباس تیره (پوکی استخوان و افسردگی و...)مشخص شد.بچه های پاکی مثل ما در کوره های آموزش سوختند تا دیگر شور و هیجانی برای آنها نماند.اما چرا؟ هر مطلب شعر یا داستانی که نوشتیم بارها از زیر نگاه جستجوگر و فاقد شناخت هنری آنها رد می شد تا دلسردتر شویم.بی تعارف انگار دنبال بهانه ای بودند تا ثابت کنند ما خلافکاریم! هیچ وقت اجازه تجربه ای نداشتیم ما باید همیشه خوب می بودیم اما مگر چند ساله بودیم؟

نظام آموزشی همراه با سن و سال ما تغییر کرد تا ثابت کند ما نسلی آزمایشی هستیم.یک زمان نظام قدیم شد یک زمان نظام جدید آموزشی اعمال شد.یک وقت برای پیش دانشگاهی کنکور گذاشتند و یک عده از ما را یک سال از زندگی  عقب انداختند وسال بعد که آنها قبول شدند گفتند اشتباه کردیم وکنکور را بر داشتند!یک سال از 15 شهریور مدارس باز شد و سال بعد از اول مهر !غول کنکور هم که هر سال تغییر چهره می داد یک سال دو مرحله ای و سال بعد یک مر حله ای....

چندی پیش با دوست شوخ طبعی در حال مطالعه کتابی بودیم که در مقدمه آن نوشته بود" این یک کتاب آزمایشی است که اگر این مرحله را با موفقیت پشت سر گذاشت به عنوان کتاب اصلی معرفی می شود." دوستم با استیصال گفتL( از وقتی ما  به دنیا آمدیم از وقتی مدرسه رفتیم داشتن ما رو آزمایش می کردن هنوز این آزمایش تمام نشد؟) ان لحظه به حرف این دوست شوخ طبع خندیدیم اما بعد دیدیم حق با اوست واین مسئله که ما یک نسل آزمایشی سرگردانیم وآزمایش کنندگان بی توجه به ما علائق  خواسته ها و عمری که به سرعت می گذرد و آنهم از سر دوره ای که قشنگ ترین دوره زندگی هر انسانی است و فقط یکبار تکرار می شود دارند زندگی ما را آزمایش می کنند ما را به شدت اندوهگین کرد وبه فکر فرو برد.

بچه های این نسل واقعا اعصاب پولادینی دارند!این طور نیست؟

جالب این جاست که هر وقت خواستیم حرف بزنیم گفتید شما هنوز بچه اید اما زمانی که توقع چیزی داشتیم گفتید تو دیگه بزرگ شدی باید درک کنی ومن آنقدر بزرگ شدم که بدانم درک هرچیزی یک مسئله 2طرفه است ودر اینجا چه در برابر خانواده و چه جامعه انگار این فقط من هستم که درک می کنم اما چرا؟

آرامش وامنیت حلقه گمشده نسل ماست.همیشه به سرعت در حال تغییر با جامعه بودیم گویا تزلزل جز جدا ناپذیر ما شده وثبات چیزی بوده که ما هرگز آنرا ندیدیم. اعتماد واقعیت زیبایی بود که کسی آنرا به ما هدیه نداد. بزرگواری می گفت "بچه های دهه 30و40 بهترین ها بودند چون راهشان را خودشان انتخاب کردند ولو اشتباه ولی به آن اعتقاد داشتند..." اما بچه های نسل سوم چه راهی را می توانستن در پیش بگیرند؟مگر راهی هم بود؟ما به دنبال پير ومراد نبوديم چون كه از اول پيري در كار نبود!

چیزهای بد را شناختیم اما اگرآنها را به کار نبریم باخته ایم! دروغ بد است اما اگر نگویی باخته ای ریا بد است اما اگر ریا کار نباشی به قول دوستی بیکار می مانی!....نسل دومی ها شما دوستانی داشتید که حتی زیر شکنجه ساواک حرفی نزدند اما ما در میان کسانی زندگی می کنیم که بعد از یک عمر رفاقت وبه قولی نان و نمک خوردن تعجب نمی کنیم اگر از آنها خیانتی یا تهمتی  ببینیم یا در زمانی که به شدت به آنها احتیاج داریم از کوچکترین کمکی دریغ کنند آنها به شدت بی تفاوت شده اند آنها در میان تعارض های بین شما و جامعه بزرگ شدند....

جامعه ای که شما ساختید وبه ما تحویل دادید چیز زیادی به ما نداد اما در مقابل از ما هر گونه انتظاری دارد ...

عاشق تحصیل بودیم اما نظام غلط آموزشی ما را از آن دلزده کرد با هزاز امید و آرزو سر از دانشگاه در آوردیم اما گویا در این جا دیواری کوتاه تر از دانشجو در این مکان مقدس وجود ندارد.دنبال هنر بودیم اما  سلیقه های مختلف در آن دخالت

کردن انقدر آنرا در دایره های مختلف از عقاید خود فرو بردن که در انتها از این معجون عجیب نه خود سر در آوردن نه ما!  در انتها آن رابا سلیقه خود به قشر خاصی سپردن و بقیه را از آن محروم کردن.( غافل از اینکه هنر یک نعمت آسمانی است که تحت هیچ قانونی جز پاکی و الوهیت خود وصاحب اصیلش قرار نمی گیرد.)دنبال رفاه بودیم نشان دادن که مال از ما بهتران است دنبال امنیت بودیم به ما آموخت که پلیس خودت باش!

این جامعه به من چیزی نداده اما در مقابل از من همه گونه توقع را دارد و حتی نوع پوشش مرا ولو با زور تعیین می کند اما چرا؟ همیشه با نگاه سنگین و سرزنش آلود خود به من می گوید بد بودم بد کردم کناهکارم قدر آنها را که رفتن ندانستم و... اما چرا؟چه باید می کردم که نکردم  اصلا این جامعه تا به حال از خود پرسیده که چه باید می کردم و نکردم؟ از خود پرسیده تا به کجا از خود مایه گذاشتم  و چطور درکش کردم؟ تا به حال از خود پرسيده در قبال آن همه توقعي كه از من دارد خودش چه كاري براي من انجام داده؟ كار مسكن مايحتاج اوليه يك زندگي ساده را در اختيار من گذاشته كه حالا حتي نوع پوشش مرا تعيين مي كند؟ اصلا تا به حال از خود پرسیده شاید خودش توقع زیادی دارد که از عهده من خارج است؟شاید توانایی من هم تا اندازه ای است اینطور نیست؟

                                                                            روفیا نویسنده خاموش